خرید بک لینک

خیلی دلم می خواست تا به طریقی مقتضی در حرم مطهر شاه چراغ حضور یابم و به طریقی مقتضی بدون این که مورد 1 و 1 نیروهای انتظامی و امنیتی و اطلاعاتی قرار گیرم و فریادم را از اینکه توی سخرانی هایشان یه چیزی میگن و توی اجتماع یه چیز دیگه می شنوی را به گوش آقای حسن روحانی برسانم اما مقام مسئول در محل کارم اجازه نداد و بهانه آورده که استاندار دستور داده تا نیروهایی که وظیفه ارائه خدمات ضروری به مردم شهرستان را دارند نمی توانند محل کارشان را ترک کنند اما اگر شعار مناسبی که بیان کننده داستان کلید و بد قولی حل تمام مشکلات مردم در صد روزه اول آقای حسن روحانی را بیان کند را پیدا نکردم اگر پیدا کرده بودم حتما از محل کارم مرخصی می گرفتم و می رفتم تا آنرا با تمام توانم فریاد کنم. قبلا یکبار سعی کردم که آقای محممود احمدی نژاد فریادم را بشنود آن قدر فریاد ای حامی عدالت خجالت خجالت کردم که خود آقای احمدی نژاد فریادم را حین سخنرانی شنید و شخصی که احتمالا از تیم حفاظتی خود بود را فرستاد تا مشخصاتم را یاداشت کرد و راهنمایی ام کرد که تا مکتوبه ام را تحویل دهم که در پاسخ به ایشان گفتم که از نظر اینجانب نوشتن نامه به مسئولین نظام برای این مردم کاری بیهوده است و سودی برای آنان ندارد و در حین صدا کردن با تمام توان بودم که دو نفر ماموران جوان با لباس شخصی آمدند و اول با زبان و بعد هم با زوری که حتی به پاره کردن یقه پیراهن و شلوارم منجر شده بود نتوانستند تا اینجانب را از نرده های استادیوم ورزشی شهدای ارتش که محل سخنرانی بود جدا کنند و به آنان گفتم که بروند و با بزرگترشان تشریف بیاورند که تا پایان سخنرانی دیگر کسی به سراغم نیامد و به کارم ادامه دادم  بعد از پایان سخنرانی از آن مکان خارج شده و بعد از گذر از میدان ارتش به خیابان سپاه رفتم و بعد به انتهای یکی از کوچه هایی از آن خیابان که خودرو ام را پارک نموده بودم رفتم و سوار خودرو شده و بعد از گذر از میدان ارتش و خیابانی دیگر به میدان فلکه فرودگاه قدیم که نام جدید آنرا فراموش کرده ام رسیدم که در آن جا  چهار نفر به عنوان مسافر سوار شدند که از رفتارشان حدس زدم که باید از ماموران لباس شخصی مربوط به نیروی انتظامی یا نظامی (بسیج یا سپاه) باشند که وظیفه امنیتی دارند را به جای مسافر سوار خودرو نموده ام و در ذهنم به این فکر کردم که احتمالا فکر کرده اند که شاید تنها نباشم و کسان دیگری در اطرافم باشند که در استادیوم شهدای ارتش به زور بیشتر بر علیه اینجانب متوسل نشده اند سعی کردم تا روحیه ام را نبازم و عزم خود را جزم نموده و فوری به شخصی از آنان که احساس کردم فرمانده آن تیم عملیاتی اطلاعاتی می باشد گفتم که به طرف کدام زیر زمین تاریک و ... (عین جمله را به یاد نمی آورم) حرکت کنم که آن فرد ضمن معرفی خود و افراد تیم اش به عنوان ماموران اداره اطلاعات شیراز که همزمان نیز بی سیم فرمانده تیم را که به خاطر استتار در لباس یکی از اعضای آن تیم مخفی کرده بود را آشکار کردند و به دست فرمانده تیم یعنی همان نفری که در صندلی جلو خودرو نشته بود دادند و ایشان نیز خیلی محترمانه  گفتند که ما در اداره اطلاعات زندان زیر زمینی تاریک و ... (عین جمله را به یاد نمی آورم) نداریم و بازداشگاه استاندارد داریم و اگر نمی توانید رانندگی کنید (احتمالا کمی تا قسمتی از استرس درونم به خارج یعنی ظاهرم منتقل شده بود که برای دیدن افرادی با ظاهری قاطع و خشن اما با ادب آن هم از اداره اطلاعات با ماموریت دستگیری اینجانب احتمالا طبیعی بوده است) بروم صندلی عقب تا یکی از همکاران اش رانندگی کند که فوری برای اینکه بتوانم راحتر با آنان صحبت کنم (جواب بازجویان را بدهم) قبول کردم و شخصی از صندلی عقب آمده و رانندگی را به عهده گرفته و با خودرو چند متری جلوتر که یک محوطه ای بازکوچکی بود که  می گویند قدیم پمپ بنزینی بوده است خودرو را پارک نمودند و شروع کردند به صحبت کردن با اینجانب (بازجویی) احتمالا درخصوص هدفم اول فکر می کردند که می خواستم سخنرانی آقای احمدی نژاد را به هم بریزم و ... چون از قبل پیش بینی کرده بودم توی یک پوشه کلیه مدارک مورد نیاز شامل شناسنامه و کارت های شناسایی ملی و بسیج و رزمنده و جانباز و کارمند و ... و در پوشه دیگری تمام مکاتباتم را که با دولت های سابق بعد از جنگ  را در آن گذاشته بودم که  این صحبت کردن آنان با اینجانب (بازجویی) (مشخصات و مدارک شناسایی را چک کردند پوشه مکاتباتم را خواندند و مشخصاتم را با بی سیم از مرکزی استعلام کردند) مدتی شاید حدود یکساعت یا کمتر از یکساعت طول کشید و خیلی اینجانب را نصیحت کردند که شخصی با این همه سابقه و کارمند و دارای همسر و فرزندان که نبایستی چنین کار خطر ناکی را که اخراج از محل کار را دارد انجام بدهد و گفتند که شانس آورده ای که اطلاعات نیروی انتظامی یا اطلاعات سپاه مرا دستگیر نکرده اند چون آنان بعد از مدت 24  الی 48 ساعت بازداشت با اینجانب صحبت می کردند (بازجویی می کردند) که پاسخ دادم که هنوز هم دیر نشده است و می توانند اینجانب را به زندان زیر زمینی تاریک و ... (عین جمله را به یاد نمی آورم) منتقل نمایند و بعد از 24 الی 48 ساعت بعد با اینجانب صحبت کنند ( بازجویی کنند) و فکر می کنم که  بعد از اینکه مشخصاتم را با بی سیم  از مرکز استعلام کردند با احترام و روش خاصی و گفتن اینکه نگاه کنید که چیزی از خودروام  و مدارکم کم نشده باشد و دادن یاداشتی به معاون مالی و پشتیبانی اداره کل منابع طبیعی و آبخیزداری استان فارس با امضاء فرمانده آن تیم اطلاعاتی (بدون نام و شهرت و سمت و ...) اینجانب را ترک کردند و رفتند که  اینجانب نیز در فرصتی مناسب رفتم خدمت آن مقام  که  آن نیز مقام بعد از مطالعه آن یاداشت فرمودند که  آن بنده خدا نسبت به اینجانب لطف داشته اند اما رسیدگی به درخواست شما  جزو یا جزء وظایف اینجانب نیست و کاری از اینجانب ساخته نیست تا برایتان انجام دهم که از آن مقام خدا حافظی کرده اما آن یاداشت را نیز از آن مقام پس گرفتم تا مدرکی باشد بر صحت داستانی که برایتان منتشر کردم اگر لازم باشد تصویر آن را نیز منتشر خواهم کرد.

برچسب: نویسنده: نوید میرزایی تاريخ: دوشنبه 28 آذر 1401 ساعت: 13:23

صفحه بندی